October 19, 2009
هشت سال
مهسا، برهنه به دیواره تخت تکیه داد و سیگارش را روشن کرد. از بچگی اش میگفت که مجبور بوده با پدر و مادرش توی یک اتاق باشند. میگفت: تو نمیفهمی شاهد همخوابگی آنها بودن از هر عذابی سخت تر است. حالا که بزرگ شده ام هم، هنوز از رختخواب میترسم. هنوز هم جرات ندارم یک دل سیر توی چشمهای مادرم نگاه کنم…تف تو روح جنگ که گه کشید به زندگی همه مون
دخترک کجایی؟
شاید خیلی زود باشد که بخواهم اعترافات خودم را اینجا بنویسم. اما خب، وبلاگ برای همین است که اعترافاتت را در آن بنویسی. اگر هم شانس تخ*می ما زد و یکی از دنیای واقعی مان آمد و اینجا را خواند و گفت که کیازند، اینها چه بوده که نوشتی، به طور کلی میزنم زیر ماجرا که این کیازند رها یک کیازند رهای دیگر است. حالا فوقش طرف توی دلش میگوید برو که خر خودتی و بابایت! خوب بگوید. مگر چه میشود؟ بدهی به مردم داریم ؟ اصلا قبر بابای همه آدمهای دنیای واقعی. همهشان یکی از همین دردها را توی دلشان دارند و ت*م بیان کردنش را ندارند. اما من میگویم. برایم هم دیگر مهم نیست
زدم جاده خاکی. داشتم اعترافاتم را مینوشتم. من خیلی دوست دارم که یکی از ته دلش به من بگوید دوستم دارد. اصلا او پا پیش بگذارد و بگوید که دوستم دارد. نه اینکه من یک عمر، تمام معاشقه هایم را در طبق(تبق؟) اخلاص بگذارم تا او دهن باز کند و بگوید خوب بابا جان من هم تو را دوست دارم. میخواهم یک دختر مو مشکی باشد باچشمهای براق! از همین های که رگهای آبی دستشان از زیر پوست سفیدشان زده است بیرون
یواشکی از پشت غافلگیرم کند و بگوید کیازند، دوستت دارم. آنقدر هم سفت و محکم بگوید که قند در دلم آب شود. من دوست ندارم که کسی توی دلش به من دوستت دارم بگوید. مثل خیلی ها که میگویند طرف دوستت دارد اما به زبان نمی آورد. آخر مسخره جان این دوست داشتن گفتنها، وقتی میشود باقلوا که به زبان بیایند. اصلا این دوست داشتنها عین گنج میمانند. حالا میتوانی تا ته عمرت توی دلت قایمش کنی و به صاحبش ندهی! مخلص مدعی این میشود که دلم ، دوستت دارم میطلبد اساس
تازه این دوستت دارمهای حشری کننده، وقت و رمان دارند. اگر از زمانش بگذرد،به لعنت خدا هم نمی ارزند. تاریخ مصرف دارند. از آن بگذرد،کپک میزند وبوی گند میگیرد. حالا با این تفاسیر، کسی هست که به من بگوید دوستم دارد؟ یک دوستت دارم تر و تازه و داغ و خاش خاشی؟ از آنهایی که خواب شب آدم را حرام خودشان میکنند و تا دم صبح مرورش میکنی و با هر تکرارش دلت غنج برود؟ دارید؟
بالاخره یک روزی آن دختر مو مشکی را پیدا میکنم. حالا می بینید
نخستین نعره
خب شروع شد
ما نیز به جرگه وبلاگ نویسان پیوستیم. شنیده ام که کار مزخرفی است و بعد از یک مدتی مثل سگ پشیمان میشوی که چرا این کار را کرده ای. گروهی می گویند ما برای خودمان مینویسم و کاری هم نداریم چقدر خواننده داریم و کامنت هم برایمان مهم نیست. از همین الان میگویم که من جزو آن آدمها نیستم. من عاشق کامنت خواهم بود. اصلا هر کاری حاضرم بکنم که کامنتهایم زیاد باشند. بله عزیزم! از آن کارها هم حاضرم بکنم
از حالا هم باید شروع کنم به دریوزگی وبلاگ نویسهای قدیمی و راه بیافتم توی وبلاگهایشان و برای هر پست عجیبی، یک کامنت بگذارم که حضرتعالی چه قلم زرینی داری و ما خاک پای شما هستیم. بعد هم توی دلم بگویم جان مادرت این حرفها را بیخیال شو… بیا به این وبلاگ من هم سر بزن و یک حالی به من هم بده… تنفر دارم از دریوزگی! اما وای به حالشان که اگر من معروف شدم (که البته بعید میدانم روزی معروف بشوم) . مخلص کلام همین بود. باید یک پاراگراف مینوشتم و حضورم را اعلام میکردم که کردم. حالا شما هم بیایید و الکی بگویید که از همینجا طالع بلندم در پیشانیم نوشته شده و پیداست و به قول معروف “خرم” کنید. ما نیز به سهولت آب خوردن، خر میشویم و واقعا خیال برمان میدارد که طالعمان تا عرش خدا به بلندی میرود. چه کنیم… آدیمزادیم دیگر